برای دخترم یسنا
آهوی گریزپای من دختر ناز وزیبای من هر سپیده دم با پرتو خورشیدچهره ات در آسمان دلم آغاز می گردد. تبسم نگاهت خواب را از چشمانم می رباید. وقتی غنچه ی لبانت را می گشایی گویی دریچه ای از بهشت به رویم گشوده است . بوسه بر گونه ی نرم وبی ریایت شوق زیستن را در من می پروراند ای گل من نگاهت در بوته ی چشمانم تصویری از بالا ترین هدیه های پروردگار است. دوستت دارم . ...
آخر هفته یسنا جونم
سلام یسنا جونم آخر هفته گذشته تقریبا همش مهمونی بودیم. پنجشنبه که از صبحش رفتیم با مامان جون و خاله عاطی بیرون و بعدش با خاله عاطی اومدیم خونه ما که من به کندی غذا بدم و بعدش بریم خونه باباجون اینا.با خاله عاطی تصمیم گرفتیم تا خونه باباجون دوچرخه سواری کنی و تو هم کلی ذوق کردی و کل راه خاله عاطی دسته دوچرخه ات را گرفته بود و تا خونه باباجون بردت و جالب اینجا بود که تو نه رکاب زده بودی و نه کاری کرده بودی و فقط دسته دوچرخه را گرفته بودی ، اما وقتی رسیدیم خونه باباجون اینا از دچرخه اومدی پایین و دستاتو کشیدی و گفتی وای چقدر خسته شدم خیلی باحال بود کارت. بیچاره خاله خسته شده بود اما تو میگفتی من خسته شدم خلاصه کلی همهمون را خندوند...
دخمل مامان دیگه داره بزرگ میشه
سلام دخمل ناز مامان این روزای بعد تولدت کارها و رفتارت یه خورده تغییر کرده و کم کم داری بزرگ میشی و این تغییر توی بازی با عروسکات هم دیده میشه. تازگیا همش بغلشون میکنی و لالایی میخونی واسشون و با وسایل آشپزخونت واسشون غذا درست میکنی و بهشون میدی تا بخورن.منم وقتی بازی کردنتو میبینم کلی ذوق میکنم و دلم میخواد تو بغلم بگیرمت و بخورمت. اما واسه اینکه بازیتو خراب نکنم جلو نمیام و وقتی بازیت تموم شد میام و محکم بغلت میکنم و میبوسمت و تو داد میزنی و فرار میکنی اما دیروز بزرگترین تغییر بعد تولد دو سالگیت را دیدم و نمیدونی چقدر ذوق کردم از تغییربزرگ بقیه در ادامه مطلب........ دیروز حدودای ...
عکسهای عید نوروز91 یسنا جونم
عزیز دلم یسنا جونم بخاطر اینکه خیلی اذیت می کنی و نمیزاری ازت عکس بگیرم نه زیاد عکس داری نه عکس خوشمل میزاری بگیریم ازت اما همین چند تا عکسی که ازت گرفتیم تو ایام عید و سیزده واست میزارم جیگملم. دوست دارم یه عالمه بقیه عکسها در ادامه مطلب.......... یسنا و بابا جون یسنا و خاله عاطی یسنا و بابایی یسنا و نی نی که نمیشناختیمش پارک انقلاب ...
عزیز دل خاله تولدت مبارک
هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . . سالروز شکفتنت مبارک میخواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست تولدت مبارک دوستت دارم تولدت مبارک عزیز دل خاله ...
جشن تولد یسنا جونم
سلام عزیز دل مامان در اصل تولدت امروزه اما واسه راحتی مهمونامون تولدت را پنجشنبه شب گرفتیم.و چون مهمونامون زیاد بودن و خونه خودمون جا نمیشد تولدت را خونه بابا جون اینا گرفتیم و همه بچه ها را دعوت کردیم و کلی بهت خوش گذشت. بابا جون مامان جون اینا و خاله ها واست خونه را کلی خوشمل کردن و یه عالمه بادکنک و ریسه و رقص نور به در و دیوار زدن و آخر شب واست بازی راه انداختن بقیه مطلب و عکسهای یسنا در ادامه مطلب.... من و بابایی هم یه کیک خوشمل به شکل هاپو واست سفارش دادیم قربونت برم. اونروز تا میتونستی بازی کردی و بهت خوش گذشت. وقتی کیکت را آوردیم تا شمعتو فوت کنی و کیک را ببری، تا یه فرصت پیدا میکردی انگ...
تولد تولد تولدت مبارک
از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم . . . امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه هدیه ای برای روز تولد تو . . . لمس بودنت مبارک تولدت مبارک یسنا جونم ...
بابایی واسه یسنا طوطی خریده
سلام به روی ماه دخملم یسنا جونم یکی از روزای عید امسال بابایی و عمو رضا رفتن بیرون باهم و گفتن که میخوان برن تا واسه آکواریوم عمو مهتابی بگیرن.ما اونشب خونه باباجون دعوت بودیم.و بابایی و عمو دیر اومدن.و من هرچی از بابایی پرسیدم چرا دیر اومدین چیزی نگفت. تا اینکه آخر شب اومدیم خونه و من دیدم یه جعبه بزرگ بیسکویت با یه بسته سرلاک بچه کنار بخاریه.فکر کردم بابایی رفته واست سرلاک و بیسکوییت خریده آخه سر جعبه بسته بود.سرلاک را برداشتم بردم تو اتاق به بابایی گفتم آخه مگه یسنا از این چیزا میخوره که رفتی خریدی؟ دیدم بابایی خندش گرفت و گفت خوب چه اشکال داره شاید خورد. یه دفعه با دیدن خنده بابایی فهمیدم یه خبرا...
نوروز 91 و عید دیدنی رفتن یسنا
سلام عزیز دل مامان دخمل گلم شرمنده که این همه با تاخیر اومدم و دارم واست مینویسم. ایام عید سرمون خیلی شلوغ بود و اصلا وقت نکردم تا بیام و واست بنویسم.آخه همش مهونی بودیم.تا جایی که دیگه مهمونی زده شده بودیم و اسم مهمونی رفتن که میومد حالمون دگرگون میشد.اما به تو خوش میگذشت چون همش بازی و میکردی و آتیش میسوزوندی روز چهارم عید صبحش رفتیم خونه دوتا از عمه های مامان جون و ظهر رفتیم خونه عمو حمید من.و مثل هر سال کلی برنامه داشتیم که خوش بگذرونیم و بخندیم.اما از شانس ما عصر اونروز کلی مهمون اومد واسشون و تا شب هم همین وضعیت ادامه داشت و نشد که مثل سالهای گذشته خاله عاطی و فاطمه(دختر عموی من) نقش عروس و داماد را بازی کنن و...






